ای ستاره ای که پیش دیده ی منی!
باورت نمی شود که: در زمین
هر کجا، به هر که می رسی
خنجری میان مشت خود نهفته است
پشت هر شکوفه ی تبسمی
خار جانگزای حیله ای شکفته است!
آن که با تو می زند صلای مهر،
جز به فکر غارت دل تو نیست.
گر چراغ روشنی به راه توست،
چشم گرگ جاودان گرسنه ای ست!
ای ستاره، ما سلاممان بهانه است
عشقمان دروغ جاودانه است.
در زمین زبان حق بریده اند
حق، زبان تازیانه است.
وان که با تو صادقانه درد دل کند
های های گریه ی شبانه است!
ای ستاره باورت نمی شود:
در میان باغ بی ترانه ی زمین
ساقه های سبز آشتی شکسته است.
لاله های سرخ دوستی فسرده است.
غنچه های نورس امید،
لب به خنده وا نکرده مرده است.
پرچم بلند سرو راستی
سر به خاک غم سپرده است!
...
فریدون مشیری
[ ]
+ نوشته شده در ساعت13:58 توسط
پس به کسی اجازه نمیدهم که از ترانه های شاد زندگی برایم حرف بزند،
تنها وقتی همه چیز اشتباه است،
سعی می کنم بخندم...
همیشه خندیدن چندان طبیعی به نظر نمی رسد
چرا که اگر لبخند برای پنهان کردن تجربه ای باشد، عاقلانه نخواهد بود...
در زندگی مواقعی هست که روحم درگیر "غم شیرینی" است
مثل زمانی که در پی درک راز شادی ها و تلخ کامی هاست...
هرگز فراموش نمی کنیم و ناخشنود نیستیم چرا که خداوند مهربان همواره از ما مراقبت می کند،
اما این روح انسان است که آرام ندارد و همواره در پی بهشتی ابدی است تا در آن ایمن و مطمئن سر کند...
با نوشتن این چند سطر ناگهان در ذهنم گذشت که چرا باید در گذشته و آینده زندگی کنیم؟
چرا باید منتظر رفته ها و آنچه خواهد آمد باشیم،
بی هیچ سوالی از پروردگارت پیروی کن چرا که دوستدار او هستی
اگر به قضاوت های او ایمان بیاوری، دیگر موضوعی نمی ماند که نگرانش باشی!
هلن استاینر رایس
[ ]
+ نوشته شده در ساعت9:30 توسط
و احساس کنم نزدیکی ات را به خود.
به من قدرت عطا کن تا پاهایم
در جنگ با ناملایمات زندگی ام تاب آورند.
و بر بصیرتم بیفزا و چشمان نابینایم را بینا گردان
تا در میان چهره هایی که از کنارم می گذرند تنها غریبه ها، ناآشنایان و کسانی را نبینم که دوست شان ندارم،
بلکه همواره دوستانی با قلبی هم نوا با قلب خود را نظاره گر باشم
به من قدرت درک بده تا دریابم آنچه درراه زندگی پیش خواهند آمد،
بهترین نعمات خدا هستند که ما هر روز از کنارشان می گذریم
چرا که چشمانمان برای درک حقایق بینا نیستند.
هلن استاینر رایس
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:19 توسط
و ما با قلبی شکسته و چشمانی پر از اشک
در میان نگرانی هایمان قدم بر می داریم و در کنار راه پله از پا می افتیم،
اما پروردگار آرام در گوشمان زمزمه می کند
"بنده ی من، روز دیگری در پیش است
جاده هموار تر و بهتر خواهد بود،
پس دلشکسته مباش،
مکان فرو افتادنت تنها استراحتگاهی کوچک است."
هلن استاینر رایس
[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:57 توسط
و دشواری ها کم باشد،
چگونه می توانم ناامید باشم وقتی که می دانم تو در کنار منی
و تکیه گاه محکمی دارم که هرگز مرا تنها نمی گذارد،
تنها اگر به خاطر داشته باشم که از آن تو و تنها از آن تو هستم...
پس در این جهان پر هیاهو که تاریکی و ظلمت در همه جا پراکنده است
دستانم را بگیر و هدایتم کن تا به مکانی امن برسم،
هلن استاینر رایس
مرا یاری ده تا طوفان های بی امان درونم را تاب آورم،
و روز به روز بیشتر به خاطر داشته باشم که تا زمانی که شجاع هستم
هیچ نوع پلیدی مرا تسخیر نخواهد کرد،
با این که هنوز هم مشکلاتی در راه است
اما در پناه ایمان و اعتقاد به تو،
روحم در بهشت ساکن خواهد بود،
هر چیز را می توان به نحوی تحمل کرد
اگر حضورت را در کنار خود احساس کنم
و تو عاشقانه مرا یاری می کنی!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت21:38 توسط
همواره در آغوش خدا هستی،
حتی اگر دوستان رهایت کنند
و نقشه هایت نقش بر آب شوند،
اگر مسائل آنطور که باید درست از آب در نیایند
و فکر کنی که در دست یابی به اهدافت شکست خورده ای،
حتی هنگامی که تصور می کنی زندگی تو را در نقش نادرستی جا گذاشته است،
امیدت را از دست نده،
استوار بایست
و فکر کن که چه کسی هستی.
چرا که خدا پشتیبان توست
و هیچ کس نمی تواند تو را از رسیدن به هدفت باز دارد،
خدا پشتیبان توست
بنابراین هیچ کس نمی تواند شادیت را محدود کرده
و تو را از حقت محروم کند.
تمامی اینها بدان خاطر است که خدا در کنار توست
پس دیگر مهم نیست که چه کسی زیبایی های زندگی را از تو دریغ می کند.
اگر پروردگار را در کنار خود داری بدان که
هدایت و عشق خداوند تمام نیاز توست،
هر آنچه که نیاز داری عشق خداست
تا آنچه که ارزشش را داری بدست آوری.
پس به دانش خدا و راه هایی که در پیش می گیرد اعتماد کن،
و خود را اسیر چاپلوسی های پوچ زندگی مکن.
بیش از هر چیز بر دانش خدا اعتماد کن تا عظیم ترین ثروت جهان،
خوشبختی
را بدست آوری.
هلن استاینر رایس
[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:13 توسط
ستارگان خاموش و پراکنده در آسمان های پهناور.
اورا می توان دید
در چشمان جستجوگر کودکان.
در نغمه سرایی شاد چکاوک ها
خدا را می توان دید.
یک غنچه رز در گلدانی ظریف
انعکاس کامل وجود خدا در جهان است.
هلن استاینر رایس
[ ]
+ نوشته شده در ساعت17:35 توسط
اما همانقدر که عجیب به نظر می رسد حقیقت دارد،
خداوند همه ی ما را دوست دارد و درک می کند
ـ منظورم از ما من و توست ـ
مهربانی او همه را کفایت می کند
از پیر و جوان گرفته
تا افراد تنها و ناتوان
از تند خویان تا متکبران،
عشق او حد و مرزی نمی شناسد
پس هرگز گمان نکن که مورد رحمت او واقع نمی شوی،
مهم نیست که چه کسی هستی یا چه شغلی داری
نام تو نیز در فهرست خداست.
مهم نیست که چه گذشته ای داشته ای
به خدا اعتماد کن تا حقیقت این کلمات را دریابی،
به سختی کارت فکر نکن،
فقط آن را در دست خدا بگذار
زیرا آن زمان که همه رهایت می کنند
هنوز در آغوش او هستی.
خدا هنوز هم دوستمان دارد.
از آغاز جهان شیفته مان بوده
و همیشه هم خواهد بود!
هلن استاینر رایس
[ ]
+ نوشته شده در ساعت23:58 توسط
بعضی اوقات می گریم و آه سردی می کشم،
اما ای خدای بزرگ که از فراز آسمان بر ما نظر داری
گمان نکنم که با این کار، تو و عشق جاودانت را زیر سوال می برم.
مشکل من اینجاست که تنها وقتی می خواهم به تو برسم و نمی یابمت
با اینکه می دانم مثل قبل دوستم داری و
از صمیم قلب اطمینان دارم که همیشه همینطوری خواهد بود،
لحظه ای گمان می کنم که نمی توان به تو رسید!
با اینکه زانو می زنم و از صمیم قلب به درگاهت تضرع می کنم
نمی توانم تو را به خود نزدیکتر کنم
و حس می کنم در دریای زندگی بدون راهنما هستم.
اما اگر چه نمی توانم دستانت را در دست بگیرم و
به بهشت رهنمون شوم،
هنوز هم با تمام وجودم معتقدم
دستانت در جایی دور از دید من، محافظم هستند!
هلن استاینر رایس
[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:44 توسط
آسمان ها روشن از نور و صفاست
موج اقیانوس جوشان فضاست."
باز من گفتم که: "بالاتر کجاست؟"
گفت: "بالاتر، جهانی دیگر است
عالمی کز عالم خاکی جداست
پهن دشت آسمان بی انتهاست"
باز من گفتم که: "بالاتر کجاست؟"
گفت: "بالاتر از آنجا راه نیست
زان که آنجا بارگاه کبریاست
آخرین معراج ما عرش خداست!"
باز من گفتم که: "بالاتر کجاست؟"
لحظه ای در دیدگانم خیره شد
گفت: "این اندیشه ها بس نارساست!"
گفتمش: "از چشم شاعر کن نگاه
تا نپنداری که گفتاری خطاست:
دورتر از چشمه ی خورشیدها،
برتر از این عالم بی انتها،
باز هم بالاتر از عرش خدا
عرصه ی پرواز مرغ فکر ماست."
فریدون مشیری
[ ]
+ نوشته شده در ساعت13:8 توسط
تا ببینیم و درک کنیم
"خورشید و باران را" که هر دو رحمت تواند،
مشکلات زندگی را زمانی که افزون می شوند
و راحتی و آرامش را هنکامی که رخ می نمایند.
به ما ایمانی عطا کن
تا فراتر از ابرهای سیاه ناامیدی را ببینیم،
و قدرتی عطایمان کن
تا از دام شک وترس رهایی یابیم،
تا لبخندی پنهان را
از پس اشک های سوزان باز شناسیم،
پروردگارا به ما بیاموز که تحمل باران عامل رشد گیاهان است
و تنها در طوفان های زندگی
و تند باد مشکلات می توان به تکامل رسید
و ایمان و متانت آموخت.
به ما بیاموز که قدرت و شجاعت رویارویی با روزهای آفتابی و بارانی،
قلل و تفع از تحمل سختی ها حاصل می شوند،
یاری مان کن تا دریابیم باران های بهاری سرسبزی گل ها را به ارمغان می آورند.
تنها در این صورت است که
"آفتاب و باران" را خواهیم پذیرفت
و وجود هر دو را برای رستگاری روح خود
لازم خواهیم دانست!
هلن استاینر رایس
[ ]
+ نوشته شده در ساعت23:10 توسط
خصیصه ای از جانب پروردگار است
که ارمغان آن خوشبختی
و ثمره اش شادی است.
پس اگر در آنچه می گویی و انجام می دهی
کمی مهربان تر باشی
پروردگار نیز قلب و روح تو را
در آغوش رحمت خود خواهد گرفت،
از آن پس ایمن و آسوده خواهی بود
و در مسیری که خدا تعیین کرده
گام های درست و صحیح بر خواهی داشت
هلن استاینر رایس
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:59 توسط
گاهی اوقات راه هموار است
و زمانی ناهموار
اما ما به راهمان ادامه می دهیم
و به سوی آینده ای معلوم پیش می رویم
ما می توانیم هر کیلومتر از این راه را
به نقطه پرتابی به سوی بهشت تبدیل کنیم!
هلن استاینر رایس
[ ]
+ نوشته شده در ساعت9:51 توسط
تو را چشم بی خواب در راه دارند بسیار مردان امیدواری
خدایا چه وقت قشنگی ست امشب که من از طنین تو لبریز هستم
خدایا خداوندگارا چه اندازه امشب به این بنده ات لطف داری
و حالا تو هستی که آرام آرام از آسمان های آبی می آیی
و آهسته آهسته آهسته در شیشه ی روبرویم قدم می گذاری
چه وقت قشنگی ست امشب خدایا بیا مثل خون در رگانم سفر کن
بیا آنقدر باش تا بین من با تو ای خوب دیگر نباشد غباری
خدایا بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنها تو هستی که پر می شود با حضور تو شب های چشم انتظاری
خدایا اگر دیرگاهی به یادت نبودم، ببخشا، فراموشکارم
تو خوبی خدایا، تو البته می بخشی آری، خودت هم فراموشکاری!
تو بسیار خوبی، تو احساس یک شاعر پاک در لحظه های غروبی
تو یک صبح بسیار زیبای محسوس ـ اما مه آلود ـ فصل بهاری!!
علیرضا سپاهی لائین
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:16 توسط
نیایش ما را بشنو
و آن را تا دور دست ها برسان.
باشد نسبت به آنهایی که دوست دارم
احساس نزدیکی بیشتری داشته باشم
و آنها نیز بدانند که
با عشق و سپاس به یادشان هستم.
پروردگارا! به آنهایی که از هم جدا افتاده اند یاری رسان
تا بدانند که در باغ های قلب خویش همیشه
در کنار هم هستند.
هلن استاینر رایس
![]()
![]()
سال نو مبارک![]()
![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت19:27 توسط
تمام غصه هایم می رود یکباره از یادم
ولی تردید تلخ ناگهانی می گشاید چنگ
بر این ایمان که آنی کرده از اندیشه آزادم
من و اندوه، شاید هیچ فکرش را نمی کردیم
که این رازی ست پنهان در سرشت آدمیزادم!
تمام روستا در سایه ام می خورد و می خوابید
اگر پیش از بلوغ سرخ جنگل گل نمی دادم
تو این ایجاز محو بی دروغم را نمی خوانی
فقط حس می کنی امروز غمگین است فریادم
علیرضا سپاهی لائین
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:21 توسط
همانند نسیمی که صورتم را نوازش می کند، او نیز با منست،
نسیم را نمی توانم در اطراف خود ببینم
اما آن را با قلب خود احساس می کنم و قلبم گواهی می دهد
که دستان توانای اورا در هر لحظه که بخواهم در دست خود خواهم داشت.
با لمس هر آنچه که روی زمین است او را احساس می کنم.
آسمان و ستارگان، امواج و دریا،
شبنم روی گیاهان و برگ درختان
همگی مرا به یاد حضور او می اندازند.
خداوند حضور خود را در هر طلوع بلورین به من نشان می دهد
پس چگونه می توانم او را دور بدانم!
هنگامی که در هر لحظه از حیاتم حضور او را در کنار خود احساس می کنم و
هزاران دلیل بر دوستی با او دارم، چگونه می توانم فراموشش کنم.
دوستی من با خدا هرگز پایانی نخواهد داشت!
هلن استاینر رایس
[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:45 توسط
از دل تیره ی امواج بلند آوا،
که غریقی را در خویش فرو می برد،
و غریوش را با مشت فرو می کشت،
نعره ای خسته و خونین، بشریت را،
به کمک می طلبید:
ـ "آی آدم ها...
آی آدم ها..."
ما شنیدیم و به یاری نشتابیدیم!
به خیالی که قضا،
به گمانی که قدر، بر سر آن خسته، گذاری بکند!
"دستی از غیب برون آید و کاری بکند"
هیچ یک حتی از جای نجنبیدیم!
آستین ها را بالا نزدیم
دست آن غرقه در امواج بلا را نگرفتیم،
تا از آن مهلکه ـ شاید ـ برهانیمش،
به کناری برسانیمش!...
موج، می آمد، چون کوه و به ساحل می ریخت.
با غریوی،
که به خاموشی می پیوست.
با غریقی که در آن ورطه، به کف ها، به هوا
چنگ می زد، می آویخت...
ما نمی دانستیم
این که در چنبر گرداب، گرفتار شده ست،
این نگون بخت که این گونه نگونسار شده ست،
این منم،
این تو،
آن همسایه،
آن انسان!
این ماییم!
ما،
همان جمع پراکنده،
همان تنها،
آن تنهاهاییم!
همه خاموش نشستیم و تماشا کردیم.
آن صدا، اما خاموش نشد.
ـ "... آی آدم ها..."
"آی آدم ها..."
آن صدا، هرگز خاموش نخواهد شد،
آن صدا، در همه جا دائم، در پرواز است!
تا به دنیا دلی از هول ستم می لرزد،
خاطری آشفته ست،
دیده ای گریان است،
هر کجا دست نیاز بشری هست دراز،
آن صدا در همه آفاق طنین اندازست.
آه، اگر با دل و جان، گوش کنیم،
آه اگر وسوسه ی نان را، یک لحظه فراموش کنیم،
"آی آدم ها" را
در همه جا می شنویم.
در پی آن همه خون،
که بر این خاک چکید،
ننگ مان باد این جان!
شرم مان باد این نان،
ما نشستیم و تماشا کردیم!
در شب تار جهان
در گذرگاهی، تا این حد ظلمانی و توفانی!
در دل این همه آشوب و پریشانی
این که از پای فرو می افتد،
این که بر دار نگونسار شده ست،
این که با مرگ در افتاده ست،
این هزاران و هزاران که فرو افتادند:
این منم،
این تو،
آن همسایه،
آن انسان!
این ماییم!
ما،
همان جمع پراکنده، همان تنها،
آن تنهاهاییم!
این همه موج بلا در همه جا می بینیم،
"آی آدم ها" را می شنویم،
نیک می دانیم،
دستی از غیب نخواهد آمد
هیچ یک حتی یکبار نمی گوییم
با ستمکاری نادانی، این گونه مدارا نکنیم
آستین ها را بالا بزنیم
دست در دست هم از پهنه ی آفاق برانیمش
مهربانی را،
دانایی را،
بر بلندی جهان،
بنشانیمش...!
ـ "آی آدم ها...!
موج می آید..."
فریدون مشیری
[ ]
+ نوشته شده در ساعت13:14 توسط
اندوه، غم و پشیمانی
برای تکامل روح مان در زندگی رخ می دهند...
آنچه در اوج تمام غم ها به دست خواهیم آورد
عشق عظیم، آرامش، حقیقت و آسودگی است.
هدایایی که از سوی پروردگار فرستاده شده اند.
هلن استاینر رایس
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:24 توسط
جگل شب تا سحر تن شسته در باران،
خیال انگیز!
ما، به قدر جام چشمان خود،
از افسون این خمخانه
سرمستیم
در من این احساس:
مهر می ورزیم،
پس هستیم!
فریدون مشیری
[ ]
+ نوشته شده در ساعت9:56 توسط
و رفته رفته به چشمت علاقمند شدم
همین علاقه ی آهسته بود، موجب شد
چنان که سایر مردم نمی شدند، شدم
تو آن "من" ی که در آیینه بود، بی تردید
تو را در آینه دیدم که خودپسند شدم
ولی حکایت یک موج بود حالت من
که روی پای خودم چند لحظه بند شدم
به غیر سوختنی در لباس دود نبود
اگر چه در نظر دیگران بلند شدم!
چگونه می شود این را قبول کرد که من
به دست خویش در آیینه ریشخند شدم؟
علیرضا سپاهی لائین
[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:5 توسط
با هر تابش خورشید و بارش باران به زیبایی می شکفد و رشد می کند...
و چه زیبایند شکوفه هایی که برای زیباتر کردن بیشتر فضا و بدون خودخواهی و غرور از آنها مراقبت می شود...
پس با جلوه گر شدن باغ، گل دوستی زیباتر رشد می کند
اگر افرادی که می شناسیم و ملاقات می کنیم، بدان توجه کنند...
و همانند خورشید و باران که هر یک وظیفه ی مخصوص خود را انجام می دهند و بر زیبایی باغ می افزایند
شادی و اندوه، زیبایی مضاعفی به دوستی قلب ها خواهند بخشید...
اگر دانه های دوستی به درستی و عمیق کاشته شوند و با توجه کامل از آن ها مراقبت شود
گل دوستی شما نیز شکفته خواهد شد.
هلن استاینر رایس
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:45 توسط
بشر، در گوشه محراب خواهش های جان افروز
نشسته در پس سجاده ی صد نقش حسرت های هستی سوز
به دستش خوشه ی پر بار تسبیح تمناهای رنگارنگ
نگاهی می کند، سوی خدا ـ از آرزو لبریز ـ
به زاری از ته دل، یک "دلم می خواست" می گوید.
شب و روزش "دریغ" رفته و "ای کاش" آینده ست.
من امشب، هفت شهر آرزو هایم چراغان است!
زمین و آسمانم نور باران است!
کبوتر های رنگین بال خواهش ها
بهشت پر گل اندیشه ام را زیر پر دارند.
صفای معبد هستی تماشایی ست:
ز هر سو، نوشخند اختران در چلچراغ ماه می ریزد
جهان در خواب
تنها من، در این معبد، در این محراب:
دلم می خواست: بند از پای جانم باز می کردند
که من، تا روی بام ابرها، پرواز می کردم،
از آنجا، با کمند کهکشان، تا آسمان عرش می رفتم
در آن درگاه، درد خویش را فریاد می کردم!
که کاخ صد ستون کبریا لرزد!
...
دلم می خواست زنجیری گران،
از بارگاه خویش می آویخت(خدا)
که مظلومان، خدا را پای آن زنجیر
ز درد خویشتن آگاه می کرزدند.
چه شیرین است: وقتی بی گناهی داد خود را
از خدای خویش می گیرد.
چه شیرین است، اما من،
دلم می خواست: اهل زور و زر، ناگاه!
ز هر سو راه مردم را نمی بستند و
زنجیر خدا را بر نمی چیدند!
دلم می خواست: دنیا خانه ی مهر و محبت بود
دلم می خواست: مردم، در همه احوال با هم آشتی بودند.
طمع در مال یکدیگر نمی کردند.
کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند
مراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند،
ازین خون ریختن ها، فتنه ها، پرهیز می کردند،
چو کفتاران خون آشام، کمتر چنگ و دندان تیز می کردند!
چه شیرین است وقتی سینه ها از مهر آکنده ست
چه شیرین است وقتی، آفتاب دوستی،
در آسمان دهر تابنده ست.
چه شیرین است وقتی، زندگی خالی ز نیرنگ است.
...
دلم می خواست سقف معبد هستی فرو می ریخت
پلیدی ها و زشتی ها، به زیر خاک می ماندند
بهاری جاودان آغوش وا می کرد.
جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا می کرد!
بهشت عشق می خندید.
به روی آسمان آبی آرام،
پرستوهای مهر و دوستی پرواز می کردند.
به روی بام ها، ناقوس آزادی صدا می کرد...
مگو: "این آرزو خام است!"
مگو: "روح بشر همواره سرگردان و ناکام است."
اگر این کهکشان از هم نمی پاشد،
وگر این آسمان در هم نمی ریزد،
بیا تا ما: "فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم."
به شادی: "گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم!"
فریدون مشری
[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:50 توسط
لبخندی که بر صورت رهگذری می بینی
می تواند خیابانی پر از ازدحام و دلهره را
به مکانی تبدیل کند که دو چهره ی شاداب با هم تلاقی می کنند.
هلن استاینر رایس
[ ]
+ نوشته شده در ساعت18:23 توسط
زندگی، شکفتن جوانه هاست.
هر بهار
از نثار ابرهای مهربان
ساقه ها پر از جوانه می شود
هر جوانه ای شکوفه می کند
شاخه چلچراغ می شود
هر درخت پر شکوفه باغ...
کودکی که تازه دیده باز می کند،
یک جوانه است.
گونه های خوش تر از شکوفه اش،
چلچراغ تابناک خانه است.
خنده اش بهار پر ترانه است،
چون میان گاهواره ناز می کند...
ای نسیم رهگذر، به ما بگو
این جوانه های باغ زندگی،
این شکوفه های عشق،
از سموم وحشی کدام شوره زار
رفته رفته خار می شوند؟
این کبوتران برج دوستی،
از غبار جادوی کدام کهکشان
گرگ های هار می شوند؟
فریدون مشیری
[ ]
+ نوشته شده در ساعت19:13 توسط
تنها یکبار ایمان ساده ی کودکی را به انسان ها عطا کن
تا بدور از رنگ، نژاد و اعتقادات به نیاز قلبی یکدیگر گوش فرا دهند،
چرا که تنها ایمان است که می تواند روح بشر را نجات دهد
و او را به هدفی بالاتر رهنمون شود.
این تنها درسی است که می توانیم با ایمان و نه با زور در آن موفق شویم.
هلن استاینر رایس
[ ]
+ نوشته شده در ساعت8:57 توسط
گشت آلوده به خون حضرت هابیل،
از همان روزی که فرزندان "آدم"،
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید،
آدمیت مرد!
گر چه "آدم" زنده بود.
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون، دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود.
بعد، دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب،
گشت و گشت،
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت.
ای دریغ،
آدمیت برنگشت!
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی ست
صحبت از آزادگی، پاکی، مروت، ابلهی ست!
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست،
قرن "موسی چومبه"هاست!
روزگار مرگ انسانیت است:
من، که از پژمردن یک شاخه گل،
از نگاه ساکت یک کودک بیمار،
از فغان یک قناری در قفس،
از غم یک مرد در زنجیر ـ حتی قاتلی بر دار ـ
اشک در چشمان و بغضم در گلوست.
وندرین ایام، زهرم در پیاله، اشک و خونم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست.
وای! جنگل را بیابان می کنند.
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند!
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند!
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
قرض کن: مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن: یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن: جنگل بیابان بود از روز نخست!
در کویری سوت و کور،
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور،
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق،
گفتگو از مرگ انسانیت است!
فریدون مشیری
[ ]
+ نوشته شده در ساعت20:29 توسط
دل های دوستان خدا را شکسته است
این سنگ سال هاست که در سایه ی سکوت
باریده است و سینه ی ما راشکسته است
فریاد ما به گوش عدالت نمی رسد
وقتی سکوت پشت صدا را شکسته است
هر صبح این سوال پریشان شهر ماست
امروز سنگ فتنه کجا را شکسته است؟
باور نداشتیم که یک روز بشنویم
سنگی کبوتران رضا راشکسته است!
مولای من! اگر چه زمین غرق تیرگی ست
وقتی که احترام شما را شکسته است
ما عهد می کنیم که یک روز بشکنیم
دستی که دست های دعا را شکسته است!
علیرضا سپاهی لائین
[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:15 توسط
از این افسرده پاییز غم انگیز.
غروبی سخت محنت بار دارد
همه درد است و با دل کار دارد.
شرنگ افزای رنج زندگانی ست
غم او چون غم من جاودانی ست.
افق در موج اشک و خون نشسته
شرابش ریخته، جامش شکسته.
گل و گلزار را چین بر جبین است
نگاه گل نگاه واپسین است
پرستوهای وحشی بال در بال
امید مبهمی را کرده دنبال.
نه در خورشید نور زدگانی
نه در مهتاب شور شادمانی.
فلق ها خنده ی بر لب فسرده
شفق ها عقده ی در هم فشرده!
کلاغان می خروشند از سر کاج
که شد گلزارها تاراج، تاراج!
درختان در پناه هم خزیده
ز روی بام ها گردن کشیده،
خورد گل سیلی از باد غضبناک
به هر سیلی گلی افتاده بر خاک!
چمن را لرزه ها در تار و پود است
رخ مریم ز سیلی ها کبود است.
گلستان خرمی از یاد برده
به هر جا برگ گل را باد برده.
نشان مرگ در گرد و غبار است
حدیث غم، نوای آبشار است.
چو بینم کودکان بی نوا را
که می بندند راه اغنیا را.
مگر یابند با صد ناله نانی
در این سرمای جان فرسا مکانی.
سری بالا کنم از سینه ی کوه
دلم کوه غم و دریای اندوه.
نگاهم می شکافد آسمان را
مگر جوید نشان بی نشان را.
به دامانش درآویزد به زاری
بنالد زین همه بی برگ و باری
حدیث تلخ اینان باز گوید
کلید این معما باز جوید
چه گویم، بغض می گیرد گلویم
اگر با او نگویم با که گویم؟
فرود آید نگاه از نیمه ی راه
که دست وصل کوتاه است کوتاه!
نهیب تند بادی وحشت انگیز
رسد همراه بارانی بلاخیز
به سختی می خروشم: "های، باران!
چه می خواهی زما بی برگ و باران؟
برهنه بی پناهان را نظر کن
در این وادی قدم آهسته تر کن.
شد این ویرانه ویران تر چه حاصل؟
پریشان شد پریشان تر چه حاصل؟
تو که جان می دهی بر دانه در خاک
غبار از چهر گل ها می کنی پاک
غم دل های ما را شستشو کن
برای ما سعادت آرزو کن."
فریدون مشیری
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:34 توسط




