تبليغاتX
شکایت نی
صفحه نخست | لیست مطالب | آرشیو مطالب | ارتباط با ما
با جوانه ها، نوید زندگی ست.

زندگی، شکفتن جوانه هاست.

 

هر بهار

از نثار ابرهای مهربان

ساقه ها پر از جوانه می شود

هر جوانه ای شکوفه می کند

شاخه چلچراغ می شود

هر درخت پر شکوفه باغ...

 

کودکی که تازه دیده باز می کند،

یک جوانه است.

گونه های خوش تر از شکوفه اش،

چلچراغ تابناک خانه است.

خنده اش بهار پر ترانه است،

چون میان گاهواره ناز می کند...

 

ای نسیم رهگذر، به ما بگو

این جوانه های باغ زندگی،

این شکوفه های عشق،

از سموم وحشی کدام شوره زار

رفته رفته خار می شوند؟

این کبوتران برج دوستی،

از غبار جادوی کدام کهکشان

گرگ های هار می شوند؟

 

فریدون مشیری               

نوشته :    نظرات :

پروردگارا! که در آسمان ها هستی

نیایش ما را بشنو

و آن را تا دور دست ها برسان.

باشد نسبت به آنهایی که دوست دارم

احساس نزدیکی بیشتری داشته باشم

و آنها نیز بدانند که

با عشق و سپاس به یادشان هستم.

پروردگارا! به آنهایی که از هم جدا افتاده اند یاری رسان

تا بدانند که در باغ های قلب خویش همیشه

در کنار هم هستند.

 

هلن استاینر رایس     

نوشته :    نظرات :
به یاد خدا خواهم بود

نه امروز که سرم خیلی شلوغ است

و نه امروز که باید کارهای زیادی انجام دهم

و نه روزگاری که جوان و در جستجوی تازگی های زندگی هستم.

فردا به او فکر خواهم کرد

فردا که پیر می شوم و وسوسه ی زندگی در من کم می شود

و وقت بیشتری برا دعا کردن خواهم داشت،

شاید آنوقت فرصت بیشتری برای دعا کردن داشته باشم.

و حقیقت اینست:

پیش از آنکه متوجه شویم پیر و پیر تر می شویم

و آنوقت است که هر روز را در آرزوی آغوش خدا به سر خواهیم برد ...

ما در اشتباهیم ،

خداوند همیشه و در هر زمان برای کمک و هدایت ما آماده است و ما

روزگار جوانی را در شادی و سرخوشی تباه کرده و

در می یابیم که با عشق محض خداوند آشنا نشده ایم

در می یابیم که با حضور او بیگانه ایم و ارزش نعمات او را نداریم

چرا که می دانیم تنها قلب صاف و بی آلایش کودکان قادر به درک حضور پروردگار است.

آن هنکام درخواهیم یافت که عشق الهی یعنی هرگز طلوع زندگیت را از دست مده ،

از اولین لحظه ی تولد با خدا همراه شو تا او در غروب زندگی چون خورشیدی در سحرگاه تو متبلور شود.

هلن استاینر رایس

 


اشکی در گذرگاه تاریخ

 

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل،

از همان روزی که فرزندان "آدم"،

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید،

آدمیت مرد!

گر چه "آدم" زنده بود.

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون، دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود.

 

بعد، دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب،

گشت و گشت،

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت.

ای دریغ،

آدمیت برنگشت!

 

قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است

سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی ست

صحبت از آزادگی، پاکی، مروت، ابلهی ست!

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست،

قرن "موسی چومبه"هاست!

 

روزگار مرگ انسانیت است:

من، که از پژمردن یک شاخه گل،

از نگاه ساکت یک کودک بیمار،

از فغان یک قناری در قفس،

از غم یک مرد در زنجیر ـ حتی قاتلی بر دار ـ

اشک در چشمان و بغضم در گلوست.

وندرین ایام، زهرم در پیاله، اشک و خونم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟

 

صحبت از پژمردن یک برگ نیست.

وای! جنگل را بیابان می کنند.

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند!

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند!

 

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن: مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن: یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن: جنگل بیابان بود از روز نخست!

در کویری سوت و کور،

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور،

صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق،

گفتگو از مرگ انسانیت است!

 

فریدون مشیری       

نوشته :    نظرات :
از دل افروزترین روز جهان،

                               خاطره ای با من هست،

به شما ارزانی :

سحری بود و هنوز،

گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود.

گل یاس،

عشق در جان هوا ریخته بود.

من به دیدار سحر می رفتم

نفسم با نفس یاس در آمیخته بود.

 

می گشودم پر و می رفتم و می گفتم "های!

بسرای ای دل شیدا، بسرای.

این دل افروزترین روز جهان را بنگر!

تو دلاویزترین شعر جهان را بسرای!

 

آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم،

روح در جسم جهان ریخته اند،

شور و شوق تو برانگیخته اند،

تو هم ای مرغک تنها، بسرای!

 

همه درهای رهایی بسته ست،

تا گشایی به نسیم سخنی، پنجره ای را، بسرای!

بسرای..."

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم!

 

در افق، پشت سراپرده ی نور

باغ های گل سرخ،

شاخه گسترده به مهر،

غنچه آورده به ناز،

دم به دم از نفس باد سحر،

غنچه ها می شد باز.

 

غنچه ها می شد باز،

باغ های گل سرخ،

باغ های گل سرخ،

یک گل سرخ درشت از دل دریا برخاست!

چون گل افشانی لبخند تو،

                                در لحظه ی شیرین شکفتن!

                                                                    خورشید!

چه فروغی به جهان می بخشید!

چه شکوهی...!

همه عالم به تماشا برخاست!

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم!

 

دو کبوتر در اوج،

بال در بال گذر می کردند.

 

دو صنوبر در باغ،

سر فراگوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند.

مرغ دریایی، با جفت خود، از ساحل دور

رو نهادند به دروازه ی نور...

 

چمن خاطر من نیز ز جان مایه ی عشق،

در سراپرده ی دل

غنچه ای می پرورد،

ـ هدیه ای می آورد ـ

برگ هایش کم کم باز شدند!

برگ ها باز شدند :

ـ "...یافتم! یافتم! آن نکته که می خواستمش!

با شکوفایی خورشید و،

                              گل افشانی لبخند تو،

                                                               آراستمش!

تار و پودش را از خوبی و مهر،

خوش تر از تافته ی یاس و سحر بافته ام :

"دوستت دارم" را

من دلاویزترین شعر جهان یافته ام!"

 

این گل سرخ من است!

دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق،

که بری خانه ی دشمن!

                               که فشانی بر دوست!

راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست!

در دل مردم عالم، به خدا،

نور خواهد پاشید،

روح خواهد بخشید."

تو هم، ای خوب من! این نکته به تکرار بگو!

این دلاویزترین شعر جهان را، همه وقت،

نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو!

"دوستم داری"؟ را از من بسیار بپرس!

"دوستت دارم" را با من بسیار بگو!

 

فریدون مشیری

نوشته :    نظرات :

پرسيدم: بار الهي چه عملي از بندگانت بيش از همه تو را به تعجب وا مي‌دارد؟

پاسخ آمد: اينكه شما تمام كودكي خود را در آرزوي بزرگ شدن به سر مي‌بريد…

و دوران پس از آن در حسرت بازگشت به كودكي مي‌گذرانيد…

اينكه شما سلامتي خود را فداي مال‌اندوزي مي‌كنيد …

و سپس تمام دارايي خود را صرف بازيابي سلامتي مي‌نماييد…

اينكه شما به قدري نگران آينده‌ايد كه حال را فراموش مي‌كنيد،

در حالي كه نه حال را داريد و نه آينده را…

اين كه شما طوري زندگي مي‌كنيد كه گويي هرگز نخواهيد مرد…

و چنان گورهاي شما را گرد و غبار فراموشي در بر مي‌گيرد كه گويي هرگز زنده نبوده‌ايد…

سكوت كردم و انديشيدم،

در خانه چنين گشوده، چه مي‌‌طلبيدم؟ بلي، آموختن…
  
پرسيدم: چه بياموزم؟

  پاسخ آمد: بياموزيد كه مجروح كردن قلب ديگران بيش از دقايقي طول نمي‌كشد

ولي براي التيام بخشيدن آن به سالها وقت نياز است…

بياموزيد كه هرگز نمي‌توانيد كسي را مجبور نماييد تا شما را دوست داشته باشد،

زيرا عشق و علاقه ديگران نسبت به شما آينه‌اي از كردار و اخلاق خود شماست

بياموزيد كه هرگز خود را با ديگران مقايسه نكيند، از آنجايي كه هر يك از شما…

به تنهايي و بر حسب شايستگي‌هاي خود مورد قضاوت و داوري ما قرار مي‌گيرد…

بياموزيد كه دوستان واقعي شما كساني هستند كه با ضعف‌ها و نقصان‌هاي شما آشنايند

وليکن شما را همانگونه كه هستيد دوست دارند…

بياموزيد كه داشتن چيزهاي قيمتي و نفيس به زندگي شما بها نمي‌دهد،

بلكه آنچه با ارزش است بودن افراد بيشتر در زندگي شماست…

بياموزيد كه ديگران را در برابر خطا و بي‌مهري كه نسبت به شما روا مي‌دارند…

مورد بخشش خود قرار دهيد و اين عمل را با ممارست در خود تقويت نماييد…

بياموزيد كه دونفر مي‌توانند به چيزي يكسان نگاه كنند …

ولي برداشت آن دو هيچگاه يكسان نخواهد بود…

بياموزيد كه در برابر خطاي خود فقط به عفو و بخشش ديگران بسنده نكنيد،

تنها هنگامي كه مورد آمرزش وجدان خود قرار گرفتيد، راضي و خشنود باشيد...

بياموزيد كه توانگر كسي نيست كه بيشتر دارد بلكه آنكه خواسته‌هاي كمتري دارد…

به خاطر داشته باشيد كه مردم گفته‌هاي شما را فراموش مي‌كنند،

مردم اعمال شما را نيز از ياد خواهند برد ولي،

هرگز احساس تو را نسبت به خويش از خاطر نخواهند زدود…  

نوشته :    نظرات :

اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه

گفت :حاج آقا يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه

گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم

گفت: من رفتني ام!

گفتم: يعني چي؟

گفت: دارم ميميرم

گفتم: دکتر ديگه اي رفتی، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.

گفتم: خدا کريمه، انشاله که بهت سلامتي ميده

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم یعنی خدا کريم نيست؟

فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گل ماليد سرش

گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟


گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم

کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن

تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم

خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم

اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت

خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد

با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن

آخه من رفتني ام و اونا انگار موندنی

سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم

بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم

ماشين عروس که ميديم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم

گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم

مثل پير مردا برای همه جوونا آرزوي خوشبختي ميکردم

الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و مهربون شدم

حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن منو قبول ميکنه؟

گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزيزه

آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر، وقتی داشت ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟

گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!!

يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بيماريت چيه؟

گفت: بيمار نيستم!

گفتم: پس چي؟

گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم: ميتونيد کاري کنيد که نميرم گفتن:نه گفتم: خارج چي؟ و باز

گفتند : نه! خلاصه حاجي

مارفتني هستيم وقتش فرقي داره مگه؟

باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد

برای آنان که یادشون رفته من رفتنی ام ...

دوستان من هم رفتنی ام مرا ببخشید از صمیم قلب...

نوشته :    نظرات :

 

حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق

بدرقه رهت شود همت شحنه نجف

 

 

نوشته :    نظرات :

 

 

نوشته :    نظرات :

کاش وقتی می فهمیدیم که اشتباه کردیم دیگه اون اشتباهو تکرار نمی کردیم و به فکر جبرانش بودیم. وقتی آدم ایمان داشته باشه که اشتباه کرده، دیگه اون اشتباهو تکرار نمیکنه و ادامه ش نمیده.... کاش آدمای خطاکار به این ایمان میرسیدن تا خدا دستشونو بگیره. اونوقت دیگه دنیا بهشت میشد، اون وقت بود که دیگه امام زمان...

خدایا من تو زندگیم خیلی خطا کردم، منو ببخش...

برخیز که راه رفته را برگردیم

با عشق به آغوش خدا برگردیم

در عرش صلای "ارجعی" پیچیده ست

یا ایتهاالنفس! بیا برگردیم

نوشته :    نظرات :

 

نوشته :    نظرات :

 

برخیز که راه رفته را برگردیم

با عشق به آغوش خدا برگردیم

در عرش صلای "ارجعی" پیچیده ست

یا ایتهاالنفس! بیا برگردیم

*****

ای نفس تو را نماز خجلت باریست

هر رکعت تو منت بی مقداریست

مغرور مشو به داغ پیشانی خویش

در فاصله دو سجده استغفاریست 

**********

 

دلبسته به سکه های قلک بودیم

دنبال بهانه های کوچک بودیم

رویای بزرگتر شدن خوب نبود

ای کاش تمام عمر کودک بودیم

*****

ای آنکه به دنبال خودت در به دری

بیشت دادند و در پی بیشتری

برگرد و بگرد کودکی هایت را

چیزیست که گم کرده ای و بی خبری

**********

 

چون بغضم و با شکست نسبت دارم

با هرچه خراب و مست نسبت دارم

من حس غریب رفتن از خویشتنم

با هر چمدان به دست نسبت دارم

*****

در شهر نمانده آشنایی امشب

دل، پر زده بی خبر به جایی امشب

هر جا بروی پشت سرت می آیم

ای جاده! مسافر کجایی امشب؟

*****

مهمان منی که مثل من تنهای

هم صحبت تنهایی آدم هایی

بشکن دل خسته را ولی آهسته

ای غم! به کسی نگفته ام اینجایی

*****

گفتی به چه دلخوشی؟ سوالت خوبست

گفتی که غریب... احتمالت خوبست

از شهر دلم گرفته، برخواهم گشت

ای تنهایی! سلام! حالت خوبست؟

***********

 

چشمت سبب گناه اول بوده

ابروی تو قبله گاه اول بوده

در سلسله مبارک گیسویت

عشق است که پادشاه اول بوده

*****

یک نیمه من شعور افلاطون است

یک نیمه دیگرم دل مجنون است

من بر لب تیغ راه رفتم یک عمر

این رنگ حنا نیست به پایم، خون است

*****

قصری از جنس عشق معماری کن

رودی از اشک خود در آن جاری کن

این منظره ای که ساختی را هر روز

تقدیم به آنکه دوستش داری کن

نوشته :    نظرات :

 

ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته

از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته

یک سینه غرق مستی دارد هوای باران

از این خراب رسوا امشب دلم گرفته

امشب خیال دارم تا صبح گریه کنم

شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته

خون دل شکسته بر دیدگان تشنه

باید شود هویدا امشب دلم گرفته

ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو

پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته

گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است

فردا به چشم اما امشب دلم گرفته

نوشته :    نظرات :
روزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و از او پرسیدند : فاصله بین دچار یک مشکل شدن تا راه حل یافتن برای حل مشکل چقدراست؟
استاد اندکی تامل کرد و گفت: فاصله مشکل یک فرد و راه نجات او از آن مشکل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است!
آن دو مرد جوان گیج و آشفته از نزد او بیرون آمدند و در بیرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولی گفت: "من مطمئنم منظور استاد معرفت این بوده است که باید به جای روی زمین نشستن از جا برخاست و شخصا برای مشکل راه حلی پیدا کرد. با یک جا نشینی و زانوی غم در آغوش گرفتن هیچ مشکلی حل نمی شود."
دومی کمی فکر کرد و گفت: "اما اندرزهای پیران معرفت معمولا بارمعنایی عمیق تری دارند و به این راحتی قابل بیان نیستند. آنچه تو می گویی هزاران سال است که بر زبان همه جاری است و همه آن را می دانند. استاد منظور دیگری داشت."

آندو تصمیم گرفتند نزد استاد بازگردند و از خود او معنای جمله اش را بپرسند. استاد با دیدن مجدد دو جوان لبخندی زد و گفت: وقتی یک انسان دچار مشکل می شود باید ابتدا خود را به نقطه صفربرساند. نقطه صفر وقتی است که انسان در مقابل کائنات و خالق هستی زانو می زند و از او مدد می جوید.
بعد از این نقطه صفر است که فرد می تواند برپا خیزد و با اعتماد به همراهی کائنات دست به عمل زند. بدون این اعتماد و توکل برای هیچ مشکلی راه حل پیدا نخواهد شد. باز هم می گویم ...
فاصله بین مشکلی که یک انسان دارد با راه چاره او، فاصله بین زانوی او و زمینی است که برآن ایستاده است"
نوشته :    نظرات :

 

میلاد امام علی(ع) مبارک

هر قلب به سینه قبله گاهی دارد

هر قبله برای خود خدایی دارد

اما زمیان خانه فرمود خدا:

"ایوان نجف عجب صفایی دارد"

 

نوشته :    نظرات :

"من خدا را دارم"

کوله بارم بر دوش

            سفری می باید

                          سفری بی همراه

                          گم شدن تا ته تنهایی محض...

 

 

سازکم با من گفت:

                  هر کجا لرزیدی

                                     از سفر ترسیدی

                                                      تو بگو از ته دل:

"من خدا را دارم"

من خدا را دارم؟؟؟!!!

 

نوشته :    نظرات :

 

شب آرزوهاست

باید دری برای مناجات وا شود

تا درد بی دوای گناهم دوا شود

باید کسی که نزد خدا دارد ابرو

وقت سحر به یاد دلم در دعا شود

خدایا

آرزو می کنم ، آنچه را آرزو کنم ، که تو دوست داری

و آن آرزو را اجابت نمایی که نیک فرجامم نماید .

لیله الرغائب شب آرزوهاست

برای اجابت آرزوهای هم آرزو کنیم . . .

نوشته :    نظرات :

امروز رفتیم بیرون. من دو تا شاخه گل خریدم: یه رز سفید، یه رز قرمز. من هر چند وقت یه بار که برم بیرون گل می خرم. همه بهم میگن تو پولتو الکی خراب میکنی. ولی من باهاشون موافق نیستم. اسم این کار پول خراب کردن نیست. نمی دونم اسمش چیه ولی...

 

 

 

 

 

 

نوشته :    نظرات :

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای؟

بر صلیب عشق دارم کرده ای؟

خسته ام زین عشق، دلخونم نکن

من که مجنونم، تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی

"من کنارت بودم و نشناختی!!!"

نوشته :    نظرات :

 

اگر خدا کفیل است... غصـه چرا ؟
اگر رزق تقسیم است... حــرص چرا ؟
اگر دنیا فریبنده است... اعـتـمـاد به آن چرا ؟
اگر بهشت حق است... تظـاهـر به ایـمـان چرا ؟
اگر حساب حق است... جـمـع مال حـــرام چرا ؟
اگر قیامت حق است... خـیانـت به مردم چرا ؟
اگر جهنم حق است... این همه نـا حـقی چرا ؟

نوشته :    نظرات :

 

بچه که بودیم .. بچه بودیم
بزرگ که شدیم .. بزرگ که نشدیم ... هیچ ... دیگه همون بچه هم نیستیم

نوشته :    نظرات :

 

آنان که به بیدار بودن خدا اطمینان دارند شبها راحت تر میخوابند...

نوشته :    نظرات :

 

روزی هزار بار دلت را شکسته ام

بیخود به انتظار وصالت نشسته ام

هر بار این تویی که رسیدی و در زدی

هر بار این منم که در خانه بسته ام

هر جمعه قول میدهم آدم شوم ولی

هم عهد خویش هم دلتان را شکسته ام

نوشته :    نظرات :
خوش به حال آسمون که هروقت دلش بگیره بی بهونه میباره

به کسی توجه نمی کنه

ازکسی خجالت نمیکشه                       

میباره و میباره و ...

اینقدر میباره تا آبی شه

آفتابی شه

کاش میشد وقتی دلت گرفت

اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی شی

 

 بعدش هم انگار نه انگار که بارشی در کار بوده...

نوشته :    نظرات :

 

ماأَصابَ مِن مُصيبَةٍ إلّا بِإِذنِ اللهِ "وَ مَن يؤمِن بِاللهِ يَهدِ قَلبَهُ" وَاللهُ بِكُلِّ شَيءٍ عَليمٌ

هيچ مصيبتي جز به اذن خدا نرسد، "و كسي كه به خدا بگرود، دلش را به راه آورد"، و خدا [ست كه] به هر چيزي داناست.

تغابن-۱۱           

نوشته :    نظرات :
یابن الحسن، درسته که:

تمام راه ظهور تو با گنه بستم

دروغ گفتم آقا که منتظر هستم

کسی به فکر شما نیست راست می گویم

دعا برای تو بازیست راست می گویم

درون سینه ما عشق یخ زده آقا

تمام مزرعه هامان ملخ زده آقا

کسی که با تو بماند به جانت آقا نیست

برای آمدن این جمعه هم مهیا نیست

ولی آقا جان، شما خیلی بزرگید، خیلی کرم دارید پس عاجزانه خواهش میکنم ازتون:

مرا از جمعه ها آغاز کن، از شنبه بیزارم

که از حس غریب و مبهم آدینه سرشارم

غروب و انتظار و پنجره شد مال من آقا

کمی تعجیل کن آشفته از این جمعه بازارم

 

اللهم عجل لولیک الفرج           

نوشته :    نظرات :

حرف هاي ما هنوز ناتمام

 تا نگاه مي كني:

                        وقت رفتن است

باز هم همان حكايت هميشگي!

پيش از آنكه باخبر شوي

لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود

آي....

اي دريغ و و حسرت هميشگي!

ناگهان چقدر زود دير مي شود!

 

التماس دعا                   

نوشته :    نظرات :
اما

با این همه

تقصیر من نبود

که با این همه...


با این همه امید قبولی

در امتحان سادهْ تو رد شدم


اصلاً نه تو ، نه من!

تقصیر هیچ کس نیست

از خوبی تو بود

که من

بد شدم!
نوشته :    نظرات :

عصر یک جمعهء دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟ چرا آب به گلدان نرسیده است؟ چرا لحظهء باران نرسیده است؟ وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است. بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است؟ چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟ دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،فقط برد، زمین مرد، زمین مرد ،خداوند گواه است، دلم چشم به راه است، و در حسرت یک پلک نگاه است، ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی...

عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس، تو کجایی گل نرگس؟به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است زجنس غم و ماتم، زده آتش به دل عالم و آدم مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای؟ ای عشق مجسم! که به جای نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت. نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت به فدای نخ آن شال سیاهت به فدای رخت ای ماه! بیا صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و  این بزم توئی ،آجرک الله!عزیز دو جهان یوسف در چاه ،دلم سوخته از آه نفس های غریبت دل من بال کبوتر شده خاکستر پرپرشده، همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی، به همان  صحن و سرایی که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت  ببری تا بشوم کرب و بلایی، به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد ،نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق بیچارهء دلدادهء دلسوخته ارباب ندارد...تو کجایی؟ تو کجایی شده ام باز هوایی،شده ام باز هوایی...

گریه کن ،گریه وخون گریه کن آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم، و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود چون تپش موج مصیبات بلند است، به گستردگی ساحل نیل است، و این بحر طویل است وببخشید که این مخمل خون بر تن تبدار حروف است که این روضهء مکشوف لهوف است، عطش بر لب عطشان لغات است و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است، و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است ،ولی حیف که ارباب «قتبل العبرات» است، ولی حیف که ارباب«اسیر الکربات» است، ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین ابن علی تشنهء یار است و زنی محو تماشاست زبالای بلندی، الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال و سپس آه که «الشّمرُ ...»خدایا چه بگویم «که شکستند سبو را وبریدند ...» دلت تاب ندارد به خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی، تو خودت کرب و بلایی، قسمت می دهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی، تو کجایی ... تو کجایی...

نوشته :    نظرات :
شنیده می شود از آسمان صدایی که...
کشیده شعر مرا باز هم به جایی که ...
نبود هیچ کسی جز خدا، خدایی که...
نوشت نام تورا، نام آشنایی که ـ

پس از نوشتن آن آسمان تبسم کرد
و از شنیدنش افلاک دست و پا گم کرد

نوشت فاطمه، شاعر زبانش الکن شد
نوشت فاطمه هفت آسمان مزین شد
نوشت فاطمه تکلیف نور روشن شد
دلیل خلق زمین و زمان معین شد

نوشت فاطمه؛ یعنی، خدا غزل گفته است
غزل قصیده ی نابی که در ازل گفته است

نوشت فاطمه تعریف دیگری دارد
ز درک خاک مقام فراتری دارد
خوشا به حال پیمبر چه مادری دارد
درون خانه بهشت معطری دارد

پدر همیشه کنارت حضور گرمی داشت
برای وصف تو از عرش واژه بر می داشت

چرا که روی زمین واژه ی وزینی نیست
و شأن وصف تو اوصاف اینچنینی نیست
و جای صحبت این شاعر زمینی نیست
و شعر گفتن ما غیر شرمگینی نیست

خدا فراتر از این واژه ها کشیده تورا
گمان کنم که تورا، اصلا آفریده تورا-

که گرد چادر تو آسمان طواف کند
و زیر سایه ی آن کعبه اعتکاف کند
ملک ببیند و آنگاه اعتراف کند
که این شکوه جهان را پر از عفاف کند

کتاب زندگی ات را مرور باید کرد
مرور "کوثر" و "تطهیر" و "نور" باید کرد

در آن زمان که دل از روزگار دلخور بود
و وصف مردمش الهَیکم التکاثر بود
درون خانه ی تو نان فقر آجر بود
شبیه شعب ابی طالب از خدا پر بود

بهشت عالم بالا برایت آماده است
حصیر خانه ی مولا به پایت افتاده است

به حکم عشق بنا شد در آسمان علی
علی از آن تو باشد... تو هم از آن علی
چه عاشقانه همه عمر مهربان علی!
به نان خشک علی ساختی، به نان علی

از آسمان نگاهت ستاره می خواهم
اگر اجازه دهی با اشاره می خواهم-

به یاد آن دل از شهر خسته بنویسم
کنار شعر دو رکعت نشسته بنویسم
شکسته آمده ام تا شکسته بنویسم
و پیش چشم تو با دست بسته بنویسم

به شعر از نفس افتاده جان تازه بده
و مادری کن و اینبار هم اجازه بده

به افتخار بگوییم: از تبار توایم
هنوز هم که هنوز است بی قرار توایم
اگر چه ما همه در حسرت مزار توایم
کنار حضرت معصومه در کنار توایم

فضای سینه پر از عشق بی کرانه ی توست
کرم نما و فرود آ که خانه، خانه ی توست

نوشته :    نظرات :

امروز سالگرد شهادات دایی امیره

                               

۳خرداد۱۳۶۱

خرمشهر

عملیات بیت المقدس

خوش به حالش...

خوش به حال همه شهدا...

نوشته :    نظرات :
تمامی حقوق مادی و معنوی این مجموعه برای صاحب اثر محفوظ می باشد!
کپی برداری از مطالب ، تنها با ذکر نام و لینک منبع مجاز می باشد.